|
بیست و هفتم ادریبهشت 1391 http://175888.blogfa.com/
| ||
|
سلام بر دوستان گلم
یه شعر جالب براتون گذاشتم که
هم از راست به چپ خونده میشه
هم از بالا به پایین به همین شکل خونده میشه
شعر
از چهره افروخته گل را مشکن! افروخته رخ مرو تو دیگر به چمن! گل را تو دگر مکن خجل ای مه من ! مشکن به چمن ای مه من قدر سخن !
نظرتون درباره این شعر من چیه؟ [ 8 May 2012 ] [ 15:43 ] [ محمد ]
دین مبین اسلام وقتی وارد سرزمینی شود، نه صددر صد آداب ورسوم مردم آن سرزمین را تأیید می کند و نه تکذیب ؛ بلکه در برابر آداب ورسومی که و از افکار شیطانی سرچشمه گرفته و خلاف عقل وفطرت و تعالیم الهی باشد ساکت نمی ماند وباقدرت با آن برخورد می کند. وبا آداب ورسومی که خلاف عقل وشرع نباشد هیچ گونه مخالفتی ندارد. اینک با توجه این دیدگاه، مراسم عید نوروز را زیر ذره بین گذاشته ونقاط مثبت ومنفی آن را کنارهم می گذاریم تا نظر نهایی دین مبین اسلام درباره آن مشخص شود: در عید نوروز رسم بر این بوده وهست که: ۱- چند روز قبل از رسیدن عید، مردم خانه تکانی می کنند و بهداشت ونظافت را درعالی ترین سطح در تمام امور زندگی پیاده می کنند. ۲- لباس نو می پوشند. ۳- غذای لذیذ وشیرینی وشربت می خورند. ۴-به همدیگر عیدی وهدیه می دهند. ۵- صله رحم می کنند وبه دیدار همدیگر می روند. ۶- واگر در طول سال با هم قهر کرده اند مقیدهستد روز عید به دیدار همدیگه بروندوکدورت هارا کنار بگذارند وآشتی کنند. ۷- به گردش وسیاحت می روندو.... تمام این رسومات مورد تایید است و دین مبین اسلام هیچ مخالفتی با آن ندارد. امادر کنار آن همه آداب وعادات پسندیده، مواردی مشاهده می شود که دین مبین اسلام با توجه به آیه ۱۷۰ سوره بقره و آیا ت دیگر(۱)،نه تنها آن را تایید نمی کند بلکه به شدت با آن برحورد می کند وآن موارد عبارت است از: ۱-ترویج بی حجابی و گسترش چشم چرانی ۲- ترویج قمار بازی ۳- ترویج میگساری ۴- ترویج موسیقی حرام ۵- ترویج لهو ولعب و شهوترانی حرام و.... بیایید با حذف خرافات و اعمال خلاف عقل و شرع، به عیدنوروز باستانی،رنگ دین و خرد بدهیم و این میراث فرهنگی ارزشمند نیاکان خود را پاس بداریم عیدتان مبارک برای تحقیق درباره نظر قرآن در باره آداب و سوم اقوام وملل، آیات مندرج در ادامه مطلب را مطالعه کنید. ادامه مطلب [ 21 Mar 2012 ] [ 16:58 ] [ محمد ]
سلام بر دوستان مهربان من
این وبلاگ افتخار دارد که از ۴/۷/ ۱۳۸۹ تا کنون ( به مدت ۱۵ماه)
بطور مرتب کتاب "خاطرات مستر همفر" (جاسوس انگلیس) را برای شما دوستان عزیز منتشر کند. اخیرا به این نتیجه رسیدم که پس از گذشت ۱۵ ماه هنوز نیمی از این کتاب منتشر نشده و اگر بخواهد کار به همین روش پیش برود یک سال و نیم دیگرطول می کشد تا انتشار این کتاب به پایان برسد و ممکن است طولانی شدن این برنامه ریزی ُ باعث خستگی و کم حوصلگی دوستان شود؛ به همین خاطر تمام کتاب "خاطرات مستر همفر" را یک جا آپلود کرده و تمام آن را یک جا در اختیار شما عزیزان قرار می دهم. برای مطالعه ی این کتاب،روی اآدرس زیر کلیک کنید وسط صفحه سطر آخر پنجره ای که باز می شود روی کلمه "دریافت فایل" کلیک کنید بعد از چند ثانیه انتظار، تمام کتاب کتاب خاطرات جاسوس انگیس ، حاضر و آماده در اختیار شما قرار می گیرد. در این حال کتاب را در کامپیوتر خود سیو کنید تا هر وقت حتیاج داشتیددر اختیار شما باشد. و می تونید این کناب را به عنوان بهترین هدیه به دوستانتان تقدیم کنید. برای دانلود کتاب "مستر همفر" (جاسوس انگلیس) روی آدرس زیر کلیک کنید.
File #1: http://uc.irpdf.com/uploads/1336560538.pdf
موفق باشید. [ 21 Dec 2011 ] [ 22:42 ] [ محمد ]
سلام بر دوستان مهربان من
ادامه ی خاطرات مسترهمفر،جاسوس انگلیس،
قسمت چهار دهم (خواب دروغ)
.... يكبار به او{محمدبن عبدالوهاب بنیان گذار وهابیت عربستان} گفتم: آيا درست است كه پيامبر ميان اصحابش برادری ايجاد نمود؟ گفت: آری؟ گفتم: آيا احكام اسلام برای زمان خاصّی است و يا هميشگی میباشد؟ گفت: هميشگی است، زيرا پيامبر گفته: «حلال محمّدصلی الله عليه وآله وسلم تا روز قيامت حلال و حرام او نيز تا روز رستاخيز حرام می باشد». گفتم: پس من و تو با هم برادر شويم و برادر شديم و از آن هنگام من همواره حتّی در سفرها با او بودم. میخواستم نهالی را كه بهترين روزهای جوانيم را صرف آن كرده بودم به ثمر نشسته ببينم. هر ماه نتايج كارم را برای وزارت مینوشتم - اين شيوه من از هنگام خروج از لندن بود - و پاسخ وزارت به اندازه كافی تشويقكننده بود. من و محمّد در راهی كه مشخص كرده بودم پيش رفتيم و من هيچگاه حتّی در سفرها او را ترك نمیكردم هدف من آن بود كه روح استقلال، آزادانديشی و ترديد را در او پرورش دهم، او را هميشه به آيندهای درخشان مژده میدادم، روح جستجوگر و ذهن نقّاد او را ستايش می كردم. يكبار به دروغ خوابی برای او ساختم، به او گفتم: «ديشب در خواب پيامبر را ديدم و صفت پيامبر را چنان گفتم كه در منبرها از گويندگان شنيده بودم او بر يك صندلی نشسته بود و گرد او گروهی از عالمان بودند كه هيچ يك را نمیشناختم تا آنكه تو وارد شدی چهرهات نورانی بود; هنگامی كه نزديك پيامبر شدی او به احترام تو برخاست و ميان دو چشم تو را بوسيد و گفت: محمد! تو همنام و وارث دانش و جانشين من در اداره امور دين و دنيا هستی. تو گفتی: ای پيامبر خدا! من از بيان دانشم برای مردم میترسم. يامبر خدا گفت: «نترس! تو بلند مرتبهای». محمّد چون اين خواب را شنيد از شادی، گويی به پرواز درآمد، بارها از من پرسيد آيا به راستی اين خواب را ديدهای؟ هر بار كه میپرسيد به او اطمينان میدادم كه خواب راست است، فكر میكنم او از همان روز تصميم گرفت كه انديشههايش را آشكارا بازگو نمايد. بخش پنجم (سفر به کربلا و نجف) در اين روزها از لندن دستوراتی رسيد كه من راهی كربلا و نجف شوم، اين دو شهر، كعبه آرزوهای شيعيان و مركز علم و معنويّت آنهاست كه داستان درازی دارد. امّا داستان نجف از روز دفن علی آغاز شد - او برای اهلتسنّن چهارمين خليفه و برای شيعيان نخستين امام است، در يك فرسنگی نجف شهری است موسوم به كوفه كه با يك ساعت پيادهروی میتوان به آن رسيد - اين شهر مركز خلافت علی بوده است. پس از آنكه علی كشته شد، فرزندانش، حسن و حسين، او را در خارج از كوفه دفن كردند - در همين مكانی كه اكنون به نجف مشهور است. پس از آن نجف رو به آبادانی گذاشت و كوفه رو به ويرانی نهاد. گروهی از عالمان شيعه در نجف جمع شدند در آنجا خانهها، بازارها و مدارسی ساخته شد و اكنون مركز عالمان شيعه است و خليفه در استانبول آنها را گرامی میدارد، به چند دليل: 1- حكومت شيعه ايران پشتيبان آنها است و اگر خليفه به آنان بیحرمتی كند روابط دو دولت تيره خواهد شد و حتّی ممكن است جنگی درگيرد. 2- عشاير حومه نجف از اين عالمان پشتيبانی میكنند آنها مسلّحند، اگر چه سلاحهای پيشرفتهای در اختيار ندارند و سازماندهی آنها نيز عشايری است ولی درگيری خليفه با عالمان به جنگهای خونينی با اين عشاير خواهد انجاميد. حكومت دليلی نمیبيند كه بخواهد در برابر عالمان صفآرايی كند بنابراين آنها را به حالِ خود رها كرده است. 3- اين عالمان، مراجع دينی شيعيان جهان از جمله هند و آفريقا هستند و اگر حكومت به آنها بیاحترامی كند خشم همه شيعيان را دربر خواهد داشت. امّا داستان كربلا، از هنگامی آغاز شد كه نواده رسولاللّهصلی الله عليه وآله وسلم حسين پسر علی و فاطمه، دختر پيامبر خدا در آنجا به قتل رسيد. مردم عراق از حسين خواستند كه از مدينه(35) به سوی آنها برود و خليفه آنان شود امّا چون او و خانوادهاش در كربلا به دوازده فرسنگی كوفه رسيدند، مردم عراق با او به طرز ديگری برخورد كردند و به فرمان يزيد(36) برای جنگ با حسين آماده شدند. حسين بنعلی شجاعانه با لشكر انبوه اموی جنگيد تا خود و خاندانش كشته شدند لشكريان اموی در اين نبرد همه نوع، پستی و فرومايگی از خود نشان دادند، از آن هنگام شيعيان اين محل را يك مرز معنوی برای خود میدانند كه از هر كجا روی بدان میآورند و آنچنان زياد میشوند كه ما در مراكز دينی مسيحی نظير آن نداريم. كربلا يك شهر شيعی است و عالمان شيعه و مدارسشان در آن وجود دارند، كربلا و نجف تكيهگاه يكديگرند. هنگامی كه دستور رسيد راهی اين دو شهر شوم، از بصره به سمت بغداد حركت كردم بغداد مركز حكومت استاندار منصوب خليفه عثمانی است و از آنجا به حِلّه(37) رفتم. دجله و فرات دو رود بزرگی هستند كه از تركيه سرچشمه میگيرند عراق را میپيمايند و به دريا میريزند، كشاورزی و رفاه در عراق مديون اين دو رود است. پس از بازگشت به لندن به وزارت مستعمرات پيشنهاد كردم كه بكوشند كه اين دو رود را به چنگ آورند تا در هنگام ضرورت بتوانند عراق را فرمانبر نگاه دارند زيرا اگر آب بسته شود، عراقيان مطيع خواهند شد. از حلّه در جامه بازرگانی از بازرگانانِ آذربايجان راهی نجف شدم با مردان دينی مخلوط شدم و به سر كلاس درسشان رفتم; با آنها رفت وآمد نمودم و از پاكی جانشان و از توان علمی آنها بسيار شگفتزده شدم، امّا زمانی طولانی بر آنها گذشته بود بدون اينكه به نوسازی اوضاع خود بينديشند: 1- با حكومت تركيه بسيار دشمن بودند نه از آن جهت كه اينان شيعه و آنها سنّی بودند بلكه به دليل فشار زيادی كه حكومت بر آنها میآورد و آنان به مقابله با حكومت و رهايی از آن نمیانديشيدند. 2- چون كشيشان ما در دوره جمود خود را در علوم دينی محدود كرده بودند و علوم دنيا را - جز اندكی كه بیفايده بود - كنار نهاده بودند. 3- به رويدادهای پيرامون خود در جهان نمیانديشيدند. با خود گفتم: اين بيچارهها در خواب و دنيا بيدار است روزی فرا میرسد كه سيل آنها را ببرد. بارها كوشيدم آنها را به برخاستن در برابر حكومت مجبور كنم، امّا گوش شنوايی نيافتم، برخی مرا دست میانداختند; گويی كه من گفته بودم دنيا را زير و زبر كنيد! آنهاخلافت را گردنكشی میدانستند كه جز با ظهور ولی عصر «عجلاللّه تعالی فرجهالشّريف» سر فرود نخواهد آورد. و اين ولیامر، امام دوازدهم آنان است كه 255 سال بعد از هجرت پيامبرشان از ديدهها ناپديد شده و اكنون زنده است و روزی ظهور خواهد كرد تا جهان را در زمانی كه از ستم پر شده است آكنده از عدل كند. من در شگفتم كه چگونه انسانهای دانشمند چنين باور خرافی دارند (38) اين به مثال عقيده خرافی بعضی مسيحيان است كه میگويند مسيح از آسمان باز میگردد تا دنيا را پر از عدل كند. [ 1 Dec 2011 ] [ 1:28 ] [ محمد ]
ن
[ 1 Dec 2011 ] [ 1:21 ] [ محمد ]
[ 1 Dec 2011 ] [ 1:21 ] [ محمد ]
[ 1 Dec 2011 ] [ 1:20 ] [ محمد ]
سلام بر دوستان مهربان من
ادامه ی خاطرات جاسوس انگلیس
قسمت سیز دهم (........؟) چه زيبا بود اين سخن طلايی وزير مستعمرات كه هنگام خداحافظی به من گفت: " ما اسپانيا را با زنا و شراب از كافران - منظور مسلمانان - باز پس گرفتيم و بايد بكوشيم ديگر كشورها را نيز با همين دو نيروی بزرگ بازستانيم". يكبار با شيخ در مورد روزه بحث كردم و به او گفتم: قرآن میگويد: «اگر روزه بگيريد برای شما بهتر است»(28) و نگفته بر شما واجب است، روزه از ديدگاه اسلام مستحب است و نه واجب(29) امّا او در برابر اين نظر ايستاد و گفت: «تو میخواهی مرا از دينم خارج كنی». به او گفتم: وهاب! دين، پاكیدل و سلامتی روان و تجاوز نكردن به ديگران است(30) مگر پيامبر نفرمودند: «دين دوست داشتن است» و مگر خدا در قرآن حكيم نفرموده: «خدايت را ستايش كن تا به يقين برسی»؟(31) اگر انسان به خدا و روز بازگشت يقين پيدا كند و خوش قلب و نيكوكار باشد، برترين مردم است امّا او به نشانه عدم پذيرش و از روی ناخشنودی سر تكان داد. بار ديگر به او گفتم: «نماز واجب نيست» او پرسيد چگونه؟ گفتم: زيرا خداوند در قرآن میفرمايد: «نماز را برای ياد من به پای دار» (32)، بنابراين منظور از نماز، به ياد خدای متعال بودن است و تو میتوانی نماز نخوانی و تنها به ياد خدای باشی.(33) وهاب گفت: بله، شنيدهام كه برخی عالمان در وقت نماز به جای خواندن نماز به ياد خدای متعال بودهاند.(34) از اين سخن بسيار شادمان شدم و آنقدر بر اين نظر پافشاری كردم و مطمئن شدم كه او آن را باور كرده است، پس از آن نيز مشاهده میكردم كه او جديّتی در نماز ندارد، گاه میخواند و گاه نمیخواند. به ويژه نماز صبح كه بيشتر آن را ترك میكرد، ما بيشتر شبها را تا نيمه بيدار بوديم و او سپيدهدم از برخاستن برای نماز صبح ناتوان بود. اينگونه من به تدريج لباس ايمان را از تن او بيرون آوردم. يكبار كوشيدم در مورد پيامبر با او گفتگو كنم ولی او با سرسختی شديد در برابر من ايستاد و گفت: اگر بار ديگر در مورد اين موضوع سخنی بگويی پيوندم را با تو قطع خواهم كرد. من با نگرانی از اينكه آنچه را ساختهام ويران شود درمورد پيامبر سخنی نگفتم، امّا كوشيدم اين روح را در او بدمم كه او غير ازشيعه و سنّی خود راه سومی را برگزيند. اين پيشنهاد را با دل و جان پذيرفت زيرا اين نظر با غرور و آزادانديشی او سازگار بود. با كمك صفيّه كه پس از پايان آن هفته با ازدواجهای موقّت جديد، پيوندش را با او ادامه داده بود توانستم مهار شيخ را به طور كامل در دست بگيرم.
ادامه ی داستان را در پست بعد تقدیم خواهم کرد [ 4 Sep 2011 ] [ 6:28 ] [ محمد ]
سلام بر دوستان مهربان من
ادامه ی خاطرات جاسوس انگلیس
قسمت دواز دهم (ازدواج موقت)
يك بار به او[محمدبن عبدالوهاب] گفتم: ازدواج موقّت با زنان جايز است؟ گفت: هرگز! گفتم: خدا میگويد «اگر خواستيد از آنها بهره بگيريد، بهايش را بپردازيد»(22) گفت: عمر ازدواج موقّت را حرام كرده و گفته است كه: «دو متعه در زمان پيامبر جايز بود و من آنها را حرام كرده و بر آنها كيفر مینهم».(23) گفتم: تو داناتر از عمری، پس چرا از او پيروی میكنی؟ سپس گفتم: اگر عمر چيزی را حرام كرده كه پيامبر حلال كرده بود، تو چرا فرمان خدا و پيامبر را رها كردهای و نظر عمر را پذيرفتهای؟ او سكوت كرد و من دريافتم كه سكوت او نشانه پذيرش است. غريزه جنسی او نيز در اين سكوت مؤثر بود چون در آن هنگام همسری نداشت. گفتم: چرا من و تو آزاد نباشيم كه زنی را به ازدواج موقّت درآوريم و از او بهره بگيريم؟ او به نشانه موافقت سری تكان داد، من اين موافقت را فرصت بزرگی يافتم و زمانی را مشخص كردم تا زنی برايش بياورم كه از او بهره بگيرد، من میخواستم ترس از انجام كارهای مخالف اعتقادات عمومی را در او از ميان ببرم، امّا محمد شرط كرد كه اين كار مخفيانه باشد و آن زن نيز نام او را نداند. من فوری به ديدار يكی از زنان مسيحی در خدمت وزارت مستعمرات كه برای فاسد كردن جوانان مسلمان در آنجا حضور داشتند، شتافتم و شرح داستان را برای او گفتم و نام او را صفيّه نهادم. در آن روز كه قرار گذاشته بوديم با محمد به خانه آن زن برويم او در خانه تنها بود، من و شيخ صيغه عقد را برای مدّت يك هفته خوانديم و شيخ يك سكّه طلا مهر او كرد. من از خارج و صفيّه از داخل برای توجيه شيخ محمد عبدالوهاب میكوشيديم. پس از آنكه صفيّه هر چه میتوانست از محمد گرفت و محمد نيز شيرينی مخالفت با فرمانهای شرعی را در پوشش استقلال رأی و آزادانديشی چشيد در سومين روز از متعه، گفتگوی درازی در مورد عدم حرمت شراب با او انجام دادم. هر چه به آيات قرآن و روايات استدلال كرد، رد نمودم و سرانجام گفتم: معاويه، يزيد، خلفای بنیاميّه و بنیعباس همه شراب مینوشيدند; آيا ممكن است كه همه آنها در گمراهی باشند و تو به راه درست بروی؟! بیشك آنان كتاب خدا و سنّت پيامبر را بهتر میفهميدند و اين نمايانگر آن است كه آنها از اين نهی قرآنی، تحريم برداشت نمیكردند، بلكه آن را معنای كراهت میدانستند. در كتابهای مقدّس يهوديان و مسيحيان نيز شراب مباح دانسته شده است آيا اين خردمندانه است كه شراب در يك دين حلال و در دين ديگر حرام باشد؟ در صورتی كه همه اديان از سوی يك خداست، راويان میگويند عمر تا هنگام نزول آيه «آيا از آن دست بر میداريد»(24) شراب میخورد; اگر شراب حرام بود پس بايد پيامبر او را كيفر میداد; اين كيفر ندادن دليل حرام نبودن شراب است. محمد با دل و جان به سخنان من گوش میداد، سپس گفت: بعضی از روايات گويای آن است كه عمر حالت مستكنندگی شراب را با آب از بين میبرد و آن را مینوشيد و میگفت: اگر مستكننده باشد حرام است، امّا اگر باعث مستی نشود نه.(25) سپس محمد گفت: عمر اين را درست میفهميد زيرا قرآن میگويد: «شيطان میخواهد با شراب و قمار ميان شما كينه و دشمنی بيفكند و شما را از ذكر خدای و نماز باز دارد»(26) اگر شراب مستكننده نباشد نتايج ذكر شده در آيه را نخواهد داشت، بنابراين اگر شراب مستیآور نباشد ممنوع نيست.(27) صفيّه را از آنچه گذشته بود آگاه كردم و از او خواستم كه به شيخ شرابی بسيار بنوشاند، او چنين كرد و پس از آن به من خبر داد كه شيخ شراب را تا به آخر نوشيد و عربده كشيد و بارها در آن شب با من آميزش كرد. فردای آن روز من آثار ضعف و ناتوانی را در او ديدم، بدين ترتيب من و صفيّه به طور كامل بر شيخ چيره شديم. [ 6 Jul 2011 ] [ 23:50 ] [ محمد ]
سلام بر دوستان مهربان من
ادامه ی خاطرات جاسوس انگلیس
قسمت یاز دهم
محكمترين رابطهها و پيوندها را با محمد ايجاد كردم و همواره به او تلقين میكردم و میگفتم: تو موهبتی بزرگتر از علی و عمر هستی و اگر اكنون پيامبر زنده بود تو را به جانشينی خود برمیگزيد و آنها را رها میكرد. همواره به او میگفتم: اميدوارم اسلام به دست تو زنده شود و تو تنها فردی هستی كه میتوانی اسلام را از اين پرتگاه نجات بخشی. تصميم گرفتيم كه تفسير قرآن را با محمّد، نه در پرتو فهم صحابه، مذاهب و بزرگان، بلكه در پرتو انديشههای مخصوص خودمان مورد گفتگو قرار دهيم. قرآن را میخوانديم و در مورد برخی از مسائل آن گفتگو میكرديم، من میخواستم او را به دام بيندازم و او نيز با قبول نظريههای من در اين انديشه بود كه خود را به عنوان مظهر آزادانديشی جلوه دهد و بيش از پيش اعتماد مرا جلب كند. يكبار به او گفتم: جهاد واجب نيست! او گفت: خدا میگويد با كافران جهاد كنيد. گفتم: خدا میگويد «با كافران و منافقين جهاد كنيد»(20) اگر جهاد واجب بود چرا پيامبر با منافقين جهاد نكرد؟ گفت: پيامبر به وسيله زبانش با آنان جهاد كرد. گفتم: پس جهاد با كفّار نيز با زبان واجب است. گفت: امّا پيامبر با كافران جنگيد. گفتم: جنگ پيامبر دفاع از خويش بود، كافران میخواستند او را بكشند، او از خود دفاع كرد(21) محمّد به نشانه موافقت سر تكان داد. ادامه مطلب در باره ازدواج موقت در پست بعد (ان شاء الله) [ 3 Jun 2011 ] [ 23:49 ] [ محمد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||